زندگی... برگرد به من

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک!
آن هم از دست عزیزی که دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‎خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

واسه این جای کوچولو خیلی می‎خواستم بنویسم. اما حالا نمی‎خوام دیگه ادامه‎اش بدم. دوست دارم اینجا ساکن و ساکت و ساده بمونه، مثل خودم... می خوام اینجا یادآور خاطره‎های خوب با دوستای خوب باشه...
قوچ کوچیک و دوست‎داشتنی و سربه‎زیر من خداحافظ...

وقتی پرپر شدیم

یادت هست می‎گفتم بهت پرپر؟
حالا خودم دارم پرپر می‎شم...

یک پست خاله زنکی یا به عبارت دیگر... دختر، زودتر گربه رو بکش!

پسر‎هارو باید از شونزده، هفده سالگی تربیت کرد. منظورم از تربیت اینه که دیگه دستت بیاد لمشون چیه! یا اونا به اخلاقات عادت کنن. بعد بیست و دو سالشون که شد تو همون عالم عشق و عاشقیشون، حالا دیگه دقیق نمی‎دونم چه سنی! همون موقع که شمارو شکل قلب می‎بینن رو می‎گم! دیگه نباید بهونه بیاری که بذار بزرگ‎تر شم، حالا زوده و این حرفا! باید همون موقع دستشونو بند کنی... به جون خودم! وگرنه از بیست و سه، چهار سالگیشون که بگذره دیگه عقلشون کم‎کم میاد سر‎جاش. دیگه قابل کنترول نیستن. غیر‎قابل پیش‎بینی می‎شن. نمی‎تونی حدس بزنی الان ممکنه چه تصمیمی بگیرن. دیگه شمارو قلب نمی‎بینن. قلبای دیگه پیدا می‎کنن، شاید هم پیدا نکننا! اما شما دیگه اون دختر رویاها نیستین! به‎هر‎حال دیگه حناتون رنگی نداره. اونا کاملا از دست رفته‎ان!

 

پ.ن اولی: به من چه! از رو چیزایی که دیدم گفتم اینو. وگرنه من که دکترای پسر شناسی ندارم.
پ.ن دومی: امیدوارم دو، سه تا دوست مذکری که اینجارو احیانا می‎خونن ناراحت نشن.
پ.ن سومی: من حالم خوبه... فقط نمی‎دونم چرا یه‎ جور خاصیم که هیچ وقت نبودم...

من یک میم تنبل تن‎پرور هستم

از نمایشگاه کتاب بدم میاد. از این همه شلوغی و اینکه هی بخورم به این و اون بدم میاد. از سرک کشیدن تو غرفه‌‎ها و گردن دراز کردن برای دیدن یه کتاب بدم میاد. از مصلا بدم میاد...
چه کاریه... این همه کتاب فروشی!
خب من آدم راحت طلبی هستم، چیکار کنم؟! اصلا یکی بره واسه من کتاب بخره، بیاد دم خونه تحویلم بده... منم می‎شینم پیش مامانم چایی می‎خوریم دو‎تایی. غیبت می‎کنیم پشت سر زن داییم تا کسی که قراره واسم کتاب بخره بیاد. چه زندگی خوبی!

آهنگ مهربونی

صبحایی که تا لنگ ظهر می‎خوابم مامان میاد نی‎هارو می‎زنه بهم... منم با صداش بیدار می‎شم و می‎بینم مامان دوباره داره شیطنت می‎کنه... به جای اینکه صد بار بگه بیدار شو دختر! بیدار شو!
خیلی وقت بود می‎خواستم یه‎دونه از اینا داشته‎باشم، اما نمی‎رفتم تو مغازه‎هه تا اینکه دوباره گذرم به اونجا افتاد. صدای خوبی داره... یه حس خوبی می‎ده. مامان اسمشو گذاشته آهنگ مهربونی...
اینو گذاشتم اینجا که شمام اگه از اینا ندارید یکی بخرید... وقتی سرتون بهش بخوره یا وقتی تند‎تند دارید راه می‎رید از این اتاق به اون اتاق و یهو شونتون بخوره بهش و صداش در بیاد، اگر آدم خلی باشید با صداش کلی کیف می‎کنید و دفعه بعد خودتون از قصد می‎خورید بهش!

هیچی

بهش گفت انقدر غم و غصه تو دلشه که اونا شبیه اشک می‎ریزن بیرون... یه جور انفجار... بهش گفت هر‎چنتا می‎خواد دستمال کاغذی برداره، اون کلی جعبه دستمال کاغذی خریده. با خنده بهش گفت که پس تو کار بسته‎بندی و صادر کردن افسردگیه! نفر بعدی کیه؟ بهش گفت که می‎خواد با این قرص معتادش کنه. بهش گفت که بقیه رو خوشحال می‎خواد بکنه اما خودشو نه... بهش گفت که درکش زیادی بالاست. بهش گفت که زندگی اینجوری خیلی سخته... خیلی سخت... بهش گفت که اون یه تلسکوپ خیلی بزرگ داره تو دستش که یه عدسی گنده هم داره...  

توروخدا مثل گاو نباشیم!

تازه بچه‎دار شده... تلفنی داریم با هم حرف می‎زنیم و اون همزمان داره به بچه‎اش شیر می ده...
میگه: بخور مامان جون، بخور قربونت برم... باباتو تازه از شیر گرفتم. بخور، نوش جونت!
چندشم می‎شه... جالب اینکه فکر می‎کنه جمله خوبیه و اونو همه‎جا تکرار می‎کنه! از اینجور حرف زدنش حالم بد می‎شه. یه جوری حرف می‎زنه که انگار زن آفریده شده واسه برآورده کردن نیاز شوهرش... غیر از این وقتی این خانوما تو مهمونی زرت و زرت جلو همه به بچشون شیر می‎دن بدم میاد. احساس گاو بودن می‎کنم...

کاش فقط یک بار آه می‎کشیدی

تو نه سنت خیلی از من بیشتر بود، نه اونقدر هیکل بزرگی داشتی که ناخودآگاه با یه اخمت ازت حساب ببرم... دفعه پیش اما ازت ترسیدم... یهو قد کشیدی و از صفحه مانیتور زدی بیرون... اونقدر ندیده‎ بودمت که از اخمی که نمی‎دیدم ترسیدم...
ترسیدم... برای همیشه...
به مامان گفتم فردا زنگ بزنه... زنگ بزنه

ایوب نیستم... باید باشم

نمی دونم چند روز گذشته... شمردم تا سه روز... بعد یهو از دستم در رفت. مثه وقتی هوس صلوات فرستادن می‎کنم بعد یادم می‎ره چنتا شد یه بیستا می‎ذارم روش که اگه اون وسط مسطا اشتباهی شده جبران شه، کم و کسر نیاد اون دنیا بگن صلواتتم نصفه بود. می‎دونی! خیلی دوست داشتم بدونم واقعا چند روز گذشته؟ شاید اصلا یه روزم نگذشته من اشتباهی فکر می‎کنم، هان؟
در هرصورت خوشحالم... اگه قرار بود یادم باشه دق می‎کردم، می‎مردم! بعد حتما برام حجله‎ می‎ذاشتن... هرچند واسه دخترا که حجله نمی‎ذارن. یه عکس می‎ذاشتن تو یه قاب تو پذیرایی، کلی گل مریم و شیپوری دور عکسم بود... بیچاره‎ها چقدر تو درایو افمو باید می‎گشتن تا یه عکس درست حسابی پیدا کنن. خوبه حالا اون روز تو عید آخر شب ازم یه عکس تکی گرفتن. آخه همیشه این منم که دارم عکس می‎گیرم... خب به‎هر‎حال من که شمار روزا از دستم در رفت و زنده موندم. اما می‎بینی... خودم دارم از این همه تحملم کف می‎کنم. تو کف نکردی؟ چرا؟ کف کن دیگه، یالا کف کن! با توام!

ماه‎های خوب... روزای خوب

اسفند... فروردین... اردیبهشت... خرداد...
امروز تولد مامانه... گل و کیک... یه تولد کوچولوی چهار نفره...
کاش هر ماه تولد بود... کاش هر کدومون سه بار در سال به دنیا می‎اومدیم...

دنیا گل گلیه... من خوبم!

دیشب بابا یه نامه اداری نوشت برام که امروز برم بدم به آقای مو‎جو‎گندمی... یه سی‎دیم واسش زدم که کارارو توش ریختم گفتم شاید به درد بخوره. صبح پاشدم رفتم حموم... داشتم موهامو خشک می‎کردم که گوشم خارید. دستمو کردم تو گوشم که یهو گوشمو باد گرفت.حالا فقط یه گوش داشتم و هرکی از طرف راست باهام حرف می‎زد به سختی می‎شنیدم...
از آقای نگهبان که یه عینک آفتابی خیلی سیاه زده‎بود پرسیدم که دفتر آقاهه کجاست... نمی‎دونم توی اون اتاقک واقعا احتیاج به اون عینک بود یا نه... شاید دیشب با زنش دعواش شده و خانومه یه بادمجون پای چشم مرده سبز کرده...
طبقه‎ها رو شمردم...1... 2... 3...4... ببخشید اتاق آقای فلانی کجاست و آقای سینی به‎دست گفت همون آقایی که موهاش جو‎گندمیه... کاغذو دادم دستش و از روش خوند. نمی دونم از این همه کلمه‎های قلنبه سلنبه توی دلش خندید یا نه... سی دیم دادم دستش گفتم اینم کارامه... گفت رزومتونه؟ دیدم کی به کیه! آره رزوممه! صحبت من و آقاهه به زور به یه دقیقه رسید. گفتم برم؟ گفت برو...
رفتم کتابخونه و از روی دو‎تا از پروژه‎ها فرت‎و‎فرت عکس انداختم... به یه ساعت نکشید که کارم تموم شد. رفتم دستامو بشورم که چشمم به کاسه توالت افتاد... درو قفل کردم.
از در سازمان که اومدم بیرون یادم رفت دوباره به آقای نگهبان نگاه کنم... تا سوار تاکسی بشم چند بار گوشمو کشیدم اما گوشم باز نشد... مجبور بودم بقیه راهو با یه گوش ادامه بدم... می‎خواستم برم سارافون بخرم... سارافون چیز خوبیه. اینجوری هربار لازم نیست یه مانتوی گنده‎رو بشوری. فقط یه بلوز زیر سارافونیو می‎شوری...
رفتم توی مغازه... سارافون نداشت مثه اون قبلی... ولی یه چیز خوشگل بلند داشت... مدیوم بود. گفتم آقا اسمالشو دارین... گفت نه این بهتون می‎خوره... خب نمی‎خورد. شایدم می‎خورد. بالاخره پسرای فروشنده سایز آدمو از خود اون طرف بهتر می‎دونن... وایساده بود سمت راستم... به‎زور صداشو ‎می‎شنیدم. یه‎بارم گفتم چی گفتید که دوباره حرفشو تکرار کرد... وسط حرفاش شنیدم که اگه می‎خواید، برید پرو کنید... نه حوصله نداشتم مانتومو در بیارم، پیش خودم گفتم اصلا یه روز با مامان میام... پسرم واسه خودش یه چیزایی می‎گفت که من نمی‎فهمیدم. اعصابم خورد شده‎بود که صداشو نمی‎شنوم. گفتم مرسی و اومدم بیرون. حتما پسره پیش خودش گفته دختره فکر کرده خیلی لاغره حالا!!!
بعدم اومدم خونه... به غول پیکر نون دادم بخوره. غول پیکر ماهی مامان فروغه. ‎عید که می‎خواست بره مسافرت سرپرستی ماهیشو داد به ما. ماهیه قد ماهیای حوضه. تازگیا شکمو شده... دیگه نمی‎ترسه وقتی کسی از کنار تنگش رد می‎شه.
به مم سیاه و نارنجیم نونای ریز‎ریز دادم... اونام اول بلد نبودن که نون بخورن. حالا همش روی آبن تا یکی واسشون نون بریزه. دوسشون دارم...کاش منم ماهی قرمز بودم. اسمم بود مه‎ماهی...
نهارو که خوردیم رفتم واسه خودم آهنگایی که دوست دارم و تازه دانلود کردم ریختم رو سی‎دی... برگشتنی می‎خواستم گوش کنم... دو سه تام ساسی مانکن گذاشتم تنگش که اگه یه وقت داشت غصه‎ام می‎گرفت شاد شم مثلا!
یاسی تو ماشین درس می‎خوند... ساکت... ساکت... سسسسسسسسس!
گذاشتمش دم کلاس... لپشو ناز کردم... از احساس مسئولیت خوشم میاد... بعضی وقتا زیادی مواظبشم. فکر می‎کنه به نظر من بچه است... اما من فقط دوسش دارم...
درو که بست دیگه رفتم سراغ آهنگای دوست‎داشتنیم... ساسیاشو رد دادم. رسیدم به همون آهنگای سرخپوستی که پرپر داده‎بود بهم. انقدر گوش کردم که می‎تونم باهاشون بخونم... کاش می‎فهمیدم چی می‎گن... بعدم افتادم تو ترافیک و شلوغ پلوغی... نتونستم با آهنگام تنهایی کیف کنم...
خانوم و آقای ماشین جلویی با‎هم خشنانه حرف می‎زدن. یعنی حالت حرف زدنشون اینجوری نشون می‎داد... بعد که دیگه با‎هم حرف نزدن خانومه سرشو تکیه داد به صندلی... باد به موهای مشکیه خانومه می‎خورد، یه کم از موهاش رفته بودن هوا و تاب می‎خوردن...
چراغ قرمز بود. پسر و دختر ماشین پشتی می‎خندیدن. پسره دست کشید به موهای بیرون زده از مقنعه دختره... بی‎اختیار لبخند زدم. انگار من جای دختره خوشم اومد. چراغ سبز شد و دیگه نشد بیشتر دید بزنم... اصلا دوست دارم از تو آینه به آدمای ماشین پشتی نگاه کنم...
بعدم رسیدم خونه... کلی از آهنگا موند... رفت تا چهارشنبه دیگه...
دیشب دوبار آقا یا خانوم بختک افتاد روم... هر بارم که بیدار شدم و باز خوابیدم یه خواب چرت‎و‎پرت دیگه دیدم... جدیدنا شبا زمان واسم دیر می‎گذره... از ساعت 1 تا 3 کلی طول می‎کشه...
امشب یه آرام بخش خوردم تا راحت‎تر بخوابم. یه کم دیگه صبر کنم شبم تموم می‎شه... خواب فقط تو روز می‎چسبه!

 

پ.ن: از روی بیکاری نوشته‎شد و هیچ ارزش دیگری ندارد... هی هی هی... لوس

بچه دیو من بال داره!

زندگی میان سنگ‎ها

مرد جذامی را کف یکی از همین دستشویی‎ها پیدا کردم... با‎آنکه نصف صورتش رفته بود اما همچنان از قاب سنگی به زندگی لبخند می‎زد.

به دل‎درد‎هایت عادت کن

باید به یه چیزایی عادت کرد... حتی اگه دوسشون نداشته باشی، حتی اگه برات سخت باشه، حتی اگه یه روز از خواب بیدار شی و ببینی بخاطرش داغون شدی...
باید هر‎روز با خودت تمرین کنی تا باهاش کنار بیای... باید بفهمی که غیر از خانواده‎ات کس دیگه‎ای نیست که عاشق چشم و ابروی تو باشه. باید یاد بگیری از پس این تنهایی بربیای...
باید یاد بگیری که تو این دنیا به هیچی اهمیت ندی... نه به عشق... نه به پول... نه به دوستی... نه به دنیا... فقط اینجوریه که می تونی راحت زندگی کنی...

تا گورت را نکندم فرار کن...

دایی یکی یکی پول‎های نو و تا‎نخورده را امضا می ‎کند... برای تو چی بنویسم؟ تو چی هستی؟ می‎گم بنویس قوچ! من قوچم! می‎گه تو؟! تو قوچی آخه؟ و روی اسکناس تا‎نخورده می‎نویسد گورکن عزیز...
اسکناس را می‎گیرم توی دستم... خطش بد است. می‎خوانم گورکن عزیز... چشم هایم را دقیق‎تر می کنم. دلم می‎خواهد نوشته باشد گورخر عزیز یا هر کوفت و زهرمار دیگری... مثلا نوشته باشد احمق عزیز... چلمن عزیز... ریقوی عزیز... نه، همان گورکن عزیز است.
ته دلم چیزی می‎ریزد پایین... هرچند از روی شوخی نوشته اما دل مرا خالی می‎کند... دلم می‎ریزد، انگار دارم گور چیزی را می‎کنم. حالا این بغض لعنتی از آن روز گلوی مرا گرفته... میان همه لبخند‎های زورکی خودش را جا می‎دهد. چشم‎هایم مدام پر اشک می‎شوند... مثل جیش که توی مثانه‎ات نگه می‎داری تا جایی خالی‎اش کنی، انقدر اشک‎هایم را نگه می‎دارم که از سردرد بی‎حال می‎شوم... تنها که شدم محتویات مثانه چشم‎هایم را خالی می‎کنم روی بالش... میان پرزهای پتو...
بیخود که نبود دلم لرزید... دیگر من سمت راست تو نمی‎خوابم، دیگر تو کنار من نمی‎خوابی... برای من چپ یا راست نداشت... تو چپ من بودی... تو راست من بودی...
من اما دیگر نگران اشک‎هایم که تمامی ندارند نیستم... نگران چشم‎های پف کرده‎ام توی مهمانی نیستم... نه! من نگران نیستم... نگران ترشیده شدن و بی‎شوهری و بی‎عشقی نیستم... نگران تایپ کردن متن‎ها و بی‎جواب ماندن سوال‎هایی که تنها تو جوابشان را می‎دانی نیستم... نگران خالی شدن و پوچ شدن و تباه شدن آینده‎ام نیستم... نگران نیستم که نا‎امیدم.
من فقط نگران حرف‎های نگفته توام... نگران تنهایی تو... نگران نمی‎دانم‎های تو...
من فقط نگران لباس‎های حمام سبز و صورتی‎مان هستم که نشد با‎هم آویزانشان کنیم... من فقط نگران مبل‎های قرمز و نارنجی توی نشیمنم که نتوانستیم بخریم... نگران قاب عکس عروسیمان که قرار بود به سقف اتاق بزنیم... نگران نور سبز دور اتاقم... نگران سیفون دستشویی‎ام که بدون تو زورم نمی‎رسد بکشم... نگران تمام معجون‎های اناری هستم که باید بدون تو بخورم... نگران ناخن‎هایی هستم که هیچکس غیر از تو نگران شکستنشان نبود... نگران اینم که بعد از من چه کسی با موهای شکم تو بازی می‎‎کند... نگران مردن عشق کوچکی هستم که مدام توی دلم وول می‎خورد و هرگز نخواهد افتاد... حتی اگر بمیرد...
نه! من نگران خودم نیستم...

د ر ا ز

پاساژ میرداماد درازه...

انگشتای پام درازه...

همه شمعا درازه...

شمع قلنبه‎ها تموم شدن چرا؟

وقتی به‎جای چشمهایش گل رویید

دعوا می‎کردند و تند تند راه می‎رفتند... دماغشان را می کشیدند بالا و گریه می کردند. دستمال پسر دیگر توانایی چمع کردن اشک و فین بیشتر نداشت. خرده‎های دستمال کاغذی به ته ریش‎های کم پشتش چسبیده بود. رو به دختر کرد و گفت دستمال داری؟ دختر گفت نه و از آنجا که توی همه دعواهایشان سعی می‎کرد یک شوخی هرچند بی‎مزه پیدا کند گفت می‎خوای دستمال دماغی منو بگیری؟ پسر لبخند تلخی زد...
از پله های پارک تند تند بالا رفتند. بوته به‎ژاپنی تنها گل توی پارک بود. چشم های دختر برقی زد. دستش را آنقدر دراز کرد تا یک گل بچیند. روی نیمکت نشستند. نگاه دختر به گلبرگ‎های به‎ژاپنی خیره می‎ماند. گهگاهی به صورت پسر هم نگاهی می‎انداخت. دلش می خواست یک سطل آب بپاشد به صورت پسر تا از شر دیدن ریزه‎های دستمال کاغذی راحت شود.
حرف زدند... حرف هایی که نه سر داشت نه ته. معلوم بود مثل همیشه با خوبی و خوشی تمام می‎شود. تمام تمام که نه، تهش توی دلشان کپک می‎زد... دختر گل فسقلی دوست داشتنی را داد دست پسر... حرف زدند و حرف زدند، حرف‎هایی که نه سر داشت نه ته. حرف هایی که گل دوست داشتنی را پرت کرد روی نیمکت جلویی. گل دوست داشتنی نشست روی نیمکت و زل زد به دو تا از آدم‎های دنیا که به خیالشان برای بدست آوردن هم می‎جنگیدند. دختر گفت به‎ژاپنی منو چرا پرت کردی؟ پسر گفت اگه پرت نمی‎کردم که باید مشت می‎زدم توی چشمت... دختر یاد داستان خاله سوسکه افتاد... دست خودش نبود. توی دعوا همیشه یاد چیزهایی می‎افتاد که نباید آن لحظه فکر‎شان را می‎کرد.
از روی نیمکت بلند شدند. کف پارک پر از حرف شده بود... دختر به‎ژاپنی را از روی نیمکت برداشت. گلبرگ‎هایش را نگاه کرد و باز روی نیمکت گذاشت. گفت خداحافظ... من رفتم و پشت سر پسر راه افتاد و به این فکر کرد که اگر روزی با هم در خانه‎ای زندگی کردند، روی همه میز‎ها... روی اوپن آشپزخانه... توی دستشویی... توی حمام... توی اتاق‎خواب... اصلا دور تا دور خانه را پر از گلدان گل کند...

لولوی شیشه ها

ابروهام... صورتم... پشت لبم... جوش‎هایی که اعصاب آدمو به هم می ریزن... مرتب کردن موها... دید زدن هیکلم... همه منو بارها و بارها می بره جلوی آینه و روزی نیست که بی تفاوت از جلوش رد شم...
اما داشتم فکر می کردم خیلی وقته خودم رو ندیدم... منظورم ظاهرم نیست... خود خودم رو ندیدم. روحم رو ندیدم. می خواستم برم آینه رو بذارم زمین، چهار زانو بزنم بشینم روبروش... دستم رو بذارم زیر چونه ام و به ته ته چشمام نگام کنم... به خودم نگاه کنم...
اما ترسیدم... یا بهتر بگم خجالت کشیدم. خجالت کشیدم به چشمام نگاه کنم، نمی تونستم خودم رو ببینم. از روحم خجالت کشیدم. از اینکه این ریختی برم بشینم بهش نگاه کنم ترسیدم. من واسش کاری نکردم. من نتونستم راضی نگهش دارم... کاری واسه خوب بودن و بهتر شدنش نکردم...
دلم می خواست جلوی آینه با خود خودم حرف می زدم. می شستیم دو‎دو‎تا چهار‎تا می کردیم. اون می گفت چی می خواد. من می گفتم چی می خوام. یه کاغذ می ذاشتم جلوم توش دوتایی نقشه می کشیدیم... برنامه می ریختیم... به هم لبخند می زدیم. آخرش قربون صدقه هم می رفتیم. بعد خداحافظی می کردیم و آینه رو می ذاشتم سر جاش.
واسه همین بی صبرانه منتظر سال جدیدم... شاید من تازه‎ای تو راه باشه... شاید یه روز بدون ترس با خودم حرف زدم. شاید یه روز با افتخار به خودم سلام کردم... یه روزی که ممکنه حتی خیلی طول بکشه تا بهش برسم...


دیوانه! به تماشای من بیا...

بهش می گم خیلی دوست دارم یه بار مثلا همین امشب وقتی همه تو بحر نمایشن، من پاشم یهو بیخودی جیغ بکشم یا دست بزنم، یه کار مسخره بکنم... جوری نگاهم می کنه انگار توی من چیز جدیدی کشف کرده! احساس می کنه به یه روانشناس احتیاج دارم یا نکنه حالا وقتی باهاشم همچین کاری رو بکنم. می گه واسه جلب توجه می خوای اینکارو بکنی؟ می گم نه! فقط می خوام ببینم عکس العمل مردم چیه... چه جوری نگام می کنن... در موردم چی می گن... انقدر براش در این مورد صحبت می کنم که وقتی منتظر شروع نمایشیم و همه ساکتن احساس می کنم الانه که پاشم داد بزنم یا یه کار نامعقول انجام بدم!
همیشه به این موضوع فکر کردم... اینکه رفتار مردم، صورتشون، چشماشون، حرکتشون... اون لحظه که این اتفاق می افته چیه... من روانی نیستم، البته شاید باشم اما حداقل این رو می دونم که فکرم از اینجا که می خوام یه جوری جلب توجه کنم سرچشمه نمی گیره. من فقط عاشق دیدن عکس العمل ها و طرز نگاه های مردمم...

بگو... تو چی می بینی؟

مامان می گه: چند نفرن که اعدام شدن...
بابا می گه: زرافه است؟!
خواهرم می گه: یه دختره اون بالا داره توپ بازی میکنه...
پرپر می گه: یه تیر چراغ برقه که بالاش یه پرنده لونه کرده...

این یه مرد سیبیل کلفته، هیکل بزرگی داره... صورتش خشنه... اما اینجوری نگاش نکن...
تو زندان کار می کنه، خودشم نمی دونه چی شد که پاش به زندان و این کار باز شد. هر روز شاهد اعدام شدن چند نفره... هی می خواد استعفا بده، هی می خواد از زیر بردن اعدامیا به جایگاه در بره. آخه دلش می گیره... قلبش درد می گیره. اما دیگه کاری نیست که بکنه. بعد... کارش که تموم می شه فقط آرزوش اینه که برسه خونه پیش زن و بچه اش. واسه دخترش توپ می خره از بقالی سر کوچه... آخه وسعش فقط به همین توپ پلاستیکیای راه راه می رسه... خونشون تو یه کوچه تنگ و باریکه. یه خونه نقلی که رو پشت بومش پر کفتره...

من او

مثل علف هرز به پر و پایش چسبیده بودم. او قیچی داشت... اما آنقدر مهربان بود که دلش نمی آمد حتی یک علف هرز را هم از بین ببرد و من تا توانستم رشد کردم... رشد کردم و سراسر وجود او برای من شد.
تا آنجا که او آرام آرام محو شد و من نیز آرام آرام فرو ریختم... بدون او.

یه چایی با هم بخوریم؟

روند بازی که این‌بار باید انجام بدم جریانش این بوده که اگه بخوام لب پنج نفر رو ببوسم، اون پنج نفر کیا هستن؟
خب آدم تا کسی رو دوست نداشته باشه نمی‌تونه ببوستش. پس منم کلاً بی‌خیال می‌شم. این‌جوری بازی می‌کنم که پنج تا آدمی که دوست دارم یه روز باهاشون باشم و با هم حرف بزنیم، چایی بخوریم و آخرش خداحافظی کنیم کیا هستند؟
اول همین مهدی احمدی است... بازیگر شب‌های روشن که گرافیست هم هست... دوست دارم مثل همین فیلم بشینم تو یه رستوران و اون واسه من شعر بخونه، بعد قهوه‌شو بخوره و منم چایی بخورم!!!
دوم یکی از بچه‌های خدابیامرز کلاسمان. تا کسی رو بیکار گیر می‌آره سرشو می‌خوره و از هر دری حرف می‌زنه... انقدر که دهنش کف می‌کنه به قول خودش. ماهی یک‌بار دو سه تا سکه می‌بره! به‌نظرم گوشه‌ی اتاقش یه کوزه پر از سکه داره. آدم ولخرجی هم نیست. واسه همین باید از همون دم در دانشگاه تا مثلاً آخر ولی‌عصر رو پیاده باهاش قدم بزنم تا دهنش کف کنه و بعد خداحافظی کنیم...
سوم... پسری که بچه بودم خوشم میومد ازش... چند تا خونه اون‌طرف‌تر از خونه‌ی مادربزرگم یه ساختمان خاکستری بود. پدربزرگ آلزایمر داشت و مامان زیاد خونه‌ی مامانی می‌رفت... من بچه بودم و اون‌جا تفریحم این بود که برم روی پله‌ها بشینم و فوتبال پسرهای توی خیابون رو نگاه کنم. احسان همیشه‌ی خدا یه گرمکن سبز با تی‌شرت ورزشی قرمز تنش بود... قیافه‌ش بد نبود. خلاصه بین اون پسرا چشمم اونو گرفته بود. بعضی وقتام با سروناز که اتفاقاً اون هم از احسان خوشش میومد می‌نشستیم روی پله‌های بین دو طبقه و از بین نرده‌ها یواشکی پسرهای زپرتی رو نگاه می‌کردیم... آره... دوست دارم با همین پسر علاف این روزا قدم بزنم و در مورد گرمکنش با هم حرف بزنیم!
چهارم... حسین سناپور. دوست دارم یه روز تمام در مورد نیمه‌ی غایبش و سیندخت و همه‌ی شخصیت‌های داستانش باهاش حرف بزنم... نمی‌دونم چرا انقدر شخصیت سیندخت رو دوست دارم. فکر می‌کنم یه‌کم شبیه اونم!
پنجم... آقای «ص» استاد دوست‌داشتنی و جدی و خلاق که چند ترم پیش از دانشگاه رفت. حالا چند خیابون پایین‌تر از همین‌جا یه دفتر کار داره و دلم می‌خواد یه روز برم دفتر کارش و پیشش بشینم. اما می‌ترسم چون حرفی برای گفتن ندارم.
آقای «ص» عینکی شبیه مهران مدیری توی مرد هزار چهره داشت... نمی‌دونم چند سال بود که فریم عینکش رو عوض نکرده بود. اما شخصیتش انگار با همین عینک گره خورده بود...
کلاس خوبی داشت. تمام کارهایی که واسش انجام دادم رو دوست دارم... چقدر به حرف «ﻫ» علاقه داشت. عادتمون داده بود تا یه ترم دنبال همه‌ی «ﻫ»های دنیا بگردیم و بعد از ترم هم همه چی رو «ﻫ» می‌دیدیم بس که گشتیم...
باید اسم‌های گنده گنده و خارجکی می‌گفتم؟ نه... من همینا رو دوست دارم... شاید بتونم با این چند تا یه حرفی بزنم...

پ.ن: خب... اینم بازی دومیه. دیگه برم دنبال کار و زندگی...

من «م» از دشت قوچ ها

شکیبا و اسپیرال مایند من رو به یک بازی دعوت کردن... خلاصه قراره امروز و فردا رو بازی کنم!
راستش این روزا زیاد حال و حوصله ندارم. دچار مرض «که چی» و «برای کی» شدم. یک هفته است دارم به خودم فشار میارم که در مورد خودم چی بنویسم اما هیچ چیزی برای گفتن ندارم. شاید خنده‌دار باشه اما سر از رفتارهام و اخلاق‎هام در نمیارم که بخوام دقیق بنویسم... تا حالا هم هیچ‌وقت مجبور به نوشتن نبودم اما حالا که باید بازی کنم خیلی برام سخته.
شروع می‌کنم ببینم آخرش چی می‌شه...

من «م» متولد 7 فروردین 66 هستم. روز و ماه و سال تولدم شاید تنها چیزی بوده که هیچ‌وقت ازشون شکایتی نکردم...
بچه‌ی خوبی بودم. عاشق نقاشی کردن... شعر حفظ کردن... «گاو قوی صحرام / عضو مفید روستام / شخم می‌زنم زمین را / جنگل و دشت و صحرا / دهقان که خسته می‌شه / راه می‌ره توی بیشه / منم می‌رم به چرا / تو جنگلا علف‌ها / ماده‌ی من شیر داره / پنیر داره کره داره / شیر من رو می‌دوشن / به بقال می‌فروشن» هنوزم بیشتر شعرهایی که مامانم یادم داده بلدم...
وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چرا وقتی بچه بودم موی کسی رو نکشیدم... چرا تو بچگی به کسی حسودی نکردم... چرا هیچ‌وقت کسی رو نزدم... چرا چیزی رو به‌زور از کسی نگرفتم... چرا پررو نبودم... چرا هیچ‌وقت کسی رو مسخره نکردم... همیشه مواظب رفتارم بودم... نمی‌دونم ولی انگار هیچ‌وقت بچگی نکردم.
صبحا می‌رفتم پیش حاج آقا (پدر بزرگم) تو مغازه‌اش. گل‌های نمکدونارو برمی‌گردوندم که مشتری‌ها ببینن. لیوانا را صاف و صوف می‌کردم. میزش رو مرتب می‌کردم. کاغذ کادوهاش رو روی هم می‌چیدم. واسه خودم «تپلوام تپلوام، صورتم مثل هلو» می‌خوندم اما من هیچ‌وقت تپلو نبودم. راه می‌افتادم دنبال حاج آقا... حاج آقا دستش رو می‌گذاشت پشتش و توی مغازه قدم می‌زد. منم دستم رو می‌ذاشتم پشتم و عقب‌تر از اون قدم می‌زدم... بعد حاج آقا یه 20 تومنی یا خیلی دیگه که ولخرجی می‌کرد یه 50 تومنی می‌داد و می‌رفتم از مش ممد یه بستنی می‌خریدم. شاید الآن که دوست دارم یه مغازه داشته باشم واسه همون موقع‌ها بوده...
بعضی وقتا از جلوی اون خونه و مغازه رد می‌شم. خونه رو خراب کردن، مغازه دیگه دوست‌داشتنی نیست... مش ممد دیگه نیست...
بعدم که رفتم مدرسه... هر کاری می‌خواستن تو کلاس بکنن من همیشه دستم رو بالا می‌گرفتم. چقدر خر بودم... توی یه دفتر جداگانه از روی درس‌ها 10 بار می‌نوشتم. نقاشی هر درس رو بالاش می‌کشیدم... دیکته که 20 می‌شدیم دستمون رو می‌کردیم تو سبد جایزه و شانسی یه چیزی برمی‌داشتیم: گوشواره‌ی مرواریدی دهاتی... گوبلن... گل سر... تل... چقدر خوب بود... بین این همه سال درس خوندن هیچ کلاسی رو به اندازه‌ی کلاس اول دوست نداشتم... کلاس اول زنبق... نه رقابتی بود، نه حسادتی، نه دعوایی، نه قهری...
اون موقع‌ها دوست داشتم دکتر بشم... یادم نیست دکترِ چی اما همیشه خودم رو دکتر می‌دیدم... اما من هیچ‌وقت دکتر نشدم. حتی مهندس عمرانم نشدم... حتی معمارم نشدم که این قدر عاشقش بودم. یهو پرت شدم وسط گرافیک... نمی‌دونم... شاید اگه همون ریاضی می‌موندم هیچ‌وقت دانشگاه قبول نمی‌شدم یا شاید اتفاق دیگه‌ای می‌افتاد...
به‌هرحال معماری... عمران... گرافیک... یا هر رشته‌ی سر کاری دیگه‌ای... من اینجام و باید با همینی که هستم بسازم...
من آدم خجالتی هستم. کم حرف می‌زنم... البته وقتی تو جمع هستم این اتفاق می‌افته... مثلاً تو دانشگاه هم استادا می‌گن خانم فلانی شما چقدر ساکتی. اصلاً حرف نمی‌زنی... همیشه همین‌طوری هستی؟ و من که حوصله‌ی توضیح دادن ندارم یک لبخند می‌زنم و می‌گم بله، معمولاً این‌جوریم... اما تو خونه زیاد حرف می‌زنم وقتی حوصله دارم. در مورد هر چی نظر می‌دم چون فکر می‌کنم این سه نفر خانواده‌ی من هستند پس مهم نیست و می‌تونم هر حرفی خواستم بزنم و اصلاً خجالت نکشم... اما بیرون از خونه نمی‌تونم حق خودم رو بگیرم. نمی‌تونم حرفم رو بزنم... شاید چون اعتماد به‌نفسم به‌شدت پایینه و خودم رو دست کم می‌گیرم...
بعضی وقتام یهو غمگین می‌شم... دوست دارم تنها باشم و کسی با من حرف نزنه. سر به‌سرم نذاره و ازم چیزی نخواد. برم بشینم یه گوشه و غصه بخورم... اما خوب می‌شم یه چند روز بعد. مثل هوای بهاری می‌مونم...
آدم سخت‌گیری هستم... هر کاری بخوام بکنم باید در موردش کلی فکر کنم... این‌که کار درستی هست یا نه... کسی رو ناراحت می‌کنه این کار یا نه؟ چه جوری انجامش بدم بهتره... انقدر در موردش فکر می‌کنم که بعد از انجامش می‌بینم بدون فکر کردن هم همون در میومد!
زود عذاب وجدان می‌گیرم... سعی می‌کنم دروغ نگم و اگه بگم زود به طرف می‌گم ببین دروغ گفتم راستش اینه... در نتیجه مهم نیست که طرفم در مورد من چی فکر می‌کنه... من راستشو می‌گم می‌خواد خوشش بیاد می‌خواد خوشش نیاد. آدم پاچه‌خواری هم نیستم... بلد نیستم بیخودی از کسی تعریف کنم... چرب‌زبون نیستم. زبون‌باز نیستم. پررو نیستم... جانم و عزیزم و قربونت برم تو کارم نیست و اگه استفاده بکنم واقعاً در اون لحظه عزیزم رو از ته دلم گفتم... سعی می‌کنم حقیقت رو بگم یا اگه قرار نیست حقیقت رو بگم کلاً هیچی نگم... راحت!
سعی می‌کنم کسی رو نندازم تو زحمت...از کسی کمک نمی‌خوام مگه اون کس یکی از افراد خانواده‌ام باشه...
خیلی خودمو محدود می‌کنم. ارتباطاتم خیلی خیلی محدوده... دوستای کمی دارم... فقط سه تا... آره، من فقط سه تا دوست دارم... یکیشون همین اسپیراله که چند ماهی هست پیداش کردم... دوست دوران راهنماییمه... خیلی دختر خوب و بانمک و مهربونیه... هرچند زیاد نمی‌بینمش اما همین دیدن‌های چند ماه یه بار و اس‌ام‌اس و وبلاگ نمی‌ذاره دوستم رو از دست بدم...
یکی هم «ح» هست که بعضی وقتا قاط می‌زنه اما در کل با «ح» بودن هم بد نیست. دو تامون فضولیم و از این نظر به هم میایم!
اون یکی هم همین موسیو گلابی هست که همیشه مثل یه دوست مهربون همراهم بوده و تا ابد دوستی مثل اون پیدا نمی‌کنم...
دوستای کمی دارم، می‌دونم. اما همشون خوب و دوست‌داشتنی‌اند.
دیگه این‌که خیلی زود گریه‌م می‌گیره... مثلاً از دیدن مجلس ختم بابای طرف تو یه سریال آبکی گریه‌م می‌گیره... از دیدن یه گنجشک که دونه نداره بخوره گریه‌م می‌گیره... از دیدن گدای توی خیابون گریه‌م می‌گیره...از هر چی که فکرشو بکنی گریه‌م می‌گیره...
آدم رؤیاپرداز و خیال‌بافی هستم... بعضی وقتا واسه خودم می‌شینم فکر می‌کنم و فیلم می‌سازم تو ذهنم... هر کتابی بخونم خودمو می‌ذارم جای آدمه و تا مدت‌ها بهش فکر می‌کنم و ممکنه شبا خوابش رو ببینم. کلی واسش داستان می‌سازم. کلی با کتابا زندگی می‌کنم... خلاصه این‌که خیلی آدم مزخرف و بی‌خودی هستم و موندم تو کار خدا که منو واسه چی آورده تو این دنیا...
خیلی اخلاقای دیگه‌م دارم که راستش سرم الآن به‌شدت درد می‌کنه و دیگه چیزی به‌ذهنم نمی‌رسه. این روزا بدجوری آلزایمری شدم و روحیه‌م ضعیف شده. احتمالاً دچار افسردگی زمستونی شدم... بابت این‌که نوشته‌های قر و قاطی من رو تا این آخر خوندید ممنون... تا بازی بعد خدافظ!

 

دوست من می شی؟

بعضی وقتا تو حسرت دوستی با بعضی ها می مونم. اما کاری نمی تونم بکنم...

خوبه که آدم دوستای جورواجور داشته باشه... نه یکی، نه دوتا، چندتا...
چیزی که هیچوقت نداشتم.

گل یا پوچ

وایساده بود یه گوشه و در انتظار معجزه بود. یه معجزه کوچولو... یه چیزی که زندگیشو تغییر بده. می تونست ساعت ها بشینه گوشه اتاق و به همه چی فکر کنه. به چیزای بد... به چیزای خوب... به خاطره های بد... به خاطره های خوب... تنها دلخوشیش چاپ مجله ای بود که دوسش داشت. فکراش که تموم می شد ورقش می زد. ورق زدن مجله که نموم می شد دوباره به فکر کردن ادامه می داد.
سی سالش شد، دیگه مجله اش چاپ نشد. مدیر مسئولش پیر و فرتوت شد و دیگه کسی نبود اداره اش کنه. تنها دلخوشیش هم مرد. چهل سالش شد، پنجاه سالش شد... دوستاش ازدواج کرده بودن، بعضیاشون بچه دار شده بودن و می زدن تو سر و کول هم، بعضیاشون رفته بودن سراغ یه کاری و واسه خودشون یه سرگرمی درست کرده بودن، بعضیاشون معروف شده بودن و یه نگاه سگ هم بهش نمینداختن، پدر و مادرش تو همین سال ها مردن... اون بازم گوشه اتاق نشسته بود و به چیزای بد بیشتری فکر می کرد... به چیزای خوب کمتری... به خاطره های بد بیشتری... به خاطره های خوب کمتری... اما دیگه در انتظار معجزه ای نبود.دیگه خیلی دیر شده بود. اما خوشبختانه یه دلخوشی جدید پیدا کرده بود...
صبحای پنجشنبه حدودای 8 پا می شد. جعبه شیرینی که دیشب خریده بود رو بر می داشت. یه سر می رفت باغ گل. گلای مورد علاقشو با وسواس انتخاب می کرد. می رفت سمت بهشت زینب! از بهشت زهرا دورتر بود، اونجا خیلی وقت بود که پر شده بود. محیط اینجارو دوست نداشت، آخه واسه اینکه یه روز قبر تو بهشت جدید کم نیاد مرده هارو عمودی دفن می کردن. این که مرده ها تو زمین وایسادن و حتی ممکنه یه کم راه برن اون پایین، ناراحتش می کرد، به هر حال مجبور بود عادت کنه به اونجا.
دیگه سنگ قبرا مستطیل به اون درازی نبودن. دیگه نمی شد روشون دو سه پاراگراف چیز میز نوشت! یه مستطیل بود به قاعده سی در چهل. بس بود واسه یه اسم و فامیل و ردیف و اینا. مگه آدم چقدر نام و نشون داره... رو قبر بابا مامانش گل های تر و تازه می ذاشت. پرپرشون نمی کرد... فقط ساقشون رو می چید. گل هارو قلنبه قلنبه میذاشت رو قبر تا کل مستطیل فسقلی رو بپوشونه. هر هفته یه طرح جدید می ریخت واسه چیدمان گل ها. کار دیزاینش که تموم می شد دوربین نیکون چند میلیونیشو در می آورد و از تابلویی که ساخته بود عکس می انداخت. بعد شیرینی هارو تعارف می کرد به مردمی که هرازگاهی پیداشون می شد اون دورو اطراف. کسی شیرینی نمی خورد. فکر می کرد یادش بخیر اون موقع ها که می رفتیم بهشت زهرا مردم مشت مشت شکلات بر می داشتن، چندتا چندتا شیرینی بر می داشتن... جعبه پر رو گذاشت تو ماشین و تا موقعی که برسه به گوشه اتاقش به این فکر می کرد که یه روز صاف صاف می ذارنش تو زمین و تا موقعی که خودش بشه یه مشت خاک، اون زیر از کمردرد یه بار دیگه می میره...

من به شما علاقمند نیستم!

همیشه دوست داشتم با همه، فرقی نمی کنه دختر یا پسر... با مهربونی و خوشرویی رفتار کنم. اما انگار بعضی ها این خوشرویی و صمیمیت و مهربونی رو می ذارن به حساب اینکه بهشون نظر داری... یا خیلی خری... نمی فهمی و این اعصاب منو می ریزه به هم! خب پس من باید با آدم هایی که اینجوری فکر می کنن چه جوری رفتار کنم؟ سرسنگین باشم؟ حرف نزنم؟ با سردی جواب بدم؟
آخیش... این چهار تا خط اذیتم می کرد. خالیش کردم اینجا بلکه از عصبانیتم کم شه!

دل خوش سیری چند

از مترو بهارستان میایم بیرون که یه چند متر پایینترش، همونجا که همه دست فروشا بساطشونو پهن می کنن یه آقایی یه کارتن گذاشته و توش یه عالمه کفش بافتنی کوچولووه. من و دوستم می ریم بالا سرشو هی دونه دونه کفشای کوچولو رو وارسی می کنیم تا بالاخره رنگ مورد علاقمونو برداریم! نفری 3 تا می خریم... همون موقع ام چندتا دختر دیگه میان... حتی دو سه تا مرد هم بینشون هست. البته اونها به کاربرد کفشا فکر می کنن و چند لحظه کفشارو با دقت نگاه می کنن که گرمه، جنسش چه جوریه...
بعد از این میریم دانشگاه. منتظریم استاد راهنمامون به دادمون برسه که پروپزال بنویسیم. تا 12 معطلمون می کنه. آخر می گه بیاید بهتون دو سه تا نکته بگم و برید کار دارم. از اتاقش که میایم بیرون به قول دوستم اطلاعات همینطوری داره از جیبامون می ریزه. عصبانیم... عصبانیه. می گم بیا بریم کافی شاپ آقای شکم گنده...
سوار اتوبوس می شیم. رو صندلیا نوشته های سبزه، روشونو با مشکی خط خطی کردن. خوشم میاد. کاش ماژیک سبز داشتم... دلم می گیره. کفشارو در میارم بلکه حال و هوام عوض شه...
بعد 1 ساعت می رسیم. هنوز عصبانییم. غذا می خوریم. یه کم خوشمزگی غذا از یادمون می بره معطلی صبح و فوران اطلاعاتمونو. غذا که تموم می شه دوباره یادمون میاد که هیچی بلد نیستیم بنویسیم. انگار غذا نخوردیم... کفشارو از تو کیفم درمیارم، بلکه حال و هوامون عوض شه... قربون صدقه کفشا می ریم. حال و هوامون عوض می شه...
سوار تاکسی می شیم. یه کم به استاد فحش می دیم. فحشای مودبانه! تو مایه های بیشعور و می خواد حالا دکترام بگیره و بی سواد و می خواد مارو بپیچونه و از این حرفا! حرص می خوریم از اینکه صبح هیچ کار نکردیم. می گه کفشارو دربیار نگاشون کنیم، دلمون وا شه! کیفشو می گیره بالاتر که پسر بغلی خل مشنگی مارو نبینه! کفشارو در میارم یکی یکی... حال و هوامون عوض می شه. سفید و سبز... سفید و صورتی... سفید و زرشکی...


پ.ن: فکر خوبی بود... اینکه آقاهه داشت از هیچی پول در می آورد، هرچند کم. فکر کن... زنش حتما بافتنیش خوب بوده به ذهنش می رسه کفش کوچولو ببافه. می ره حسن آباد و از ارزونترین نوع کاموا چندتا کلاف رنگی رنگی می خره. میاد خونه... غذاشو که درست کرد می شینه سر بافتنیا. سفید و سبز و آبی و صورتی و... تا صبح 20 جفت کفش می بافه. میذاره تو کارتن و مرده با فکر اینکه آیا کسی این کفشای کوچولو رو ازش می خره یا نه می زنه به خیابون و درست رو به روی همونجا که واسمون تصمیم می گیرن کارتنشو میذاره زمین و دوتا دختر خل مشنگ پیدا می شن. یکی یکی کفشارو در میارن. دخترای خل مشنگ دیگه می بینن و میان طرف آقاهه. یهو دور آقاهه پر می شه از مشتری. حتما خوشحال شده... دلخوشی جفتی 2 تومن...

جای خالی

از صبح موهایم را باز نکردم.سرم خسته است...
شانه کوچکم به جای انگشتان تو، سرم را نوازش می کند...

تشکروچ

دو تا قوطی آلوورا...من مثه خلا با نی می خوام بخورم...خرده هاش گیر می کنه تو نی.آبش بالا نمیاد...فکر کردی می تونی نی رو از من بگیری؟نخیر.دفعه دیگه ام با نی می خوام بخورم!
این دو تا خط بی مزه بالا رو نوشتم فقط واسه اینکه ازت تشکر کنم.تشکر کنم واسه کاشی کوچولو...گل خوشبوت...اون چیز گردالوی قشنگ که نمی دونم بهش چی می گن و آدامس توت فرنگی و شکلات آقای ارمنی!مرسی که بعد از یه امتحان مزخرف بهم انرژی دادی...
اگه مغز کپک زده ام تا هفته بعد یاری کرد و امتحانامو خوب دادم (خوب که نه،همین قدر که کارامو آماده کنم بسه!)،جایزه واسم یه کاشی دیگه بخر لطفا!

کلاغه قارقارت کو؟

کلاغ خسته خوابالو...دیگه واسم قارقار نکن!
وقتی ناراحتم،وقتی غصه دارم،وقتی نگرانم...می خوام برام قارقار کنی،نه اینکه بشینی روی شاخه درخت اون بالا...بعد زل بزنی به پنجره اتاق و نگام کنی.چرا اون موقع واسم قارقار نمی کنی؟هان؟
کلاغ خسته خوابالو...دیگه واسم قارقار نکن.دیگه واست قارقار نمی کنم!