شکیبا و اسپیرال مایند من رو به یک بازی دعوت کردن... خلاصه قراره امروز و فردا رو بازی کنم!
راستش این روزا زیاد حال و حوصله ندارم. دچار مرض «که چی» و «برای کی» شدم. یک هفته است دارم به خودم فشار میارم که در مورد خودم چی بنویسم اما هیچ چیزی برای گفتن ندارم. شاید خندهدار باشه اما سر از رفتارهام و اخلاقهام در نمیارم که بخوام دقیق بنویسم... تا حالا هم هیچوقت مجبور به نوشتن نبودم اما حالا که باید بازی کنم خیلی برام سخته.
شروع میکنم ببینم آخرش چی میشه...
من «م» متولد 7 فروردین 66 هستم. روز و ماه و سال تولدم شاید تنها چیزی بوده که هیچوقت ازشون شکایتی نکردم...
بچهی خوبی بودم. عاشق نقاشی کردن... شعر حفظ کردن... «گاو قوی صحرام / عضو مفید روستام / شخم میزنم زمین را / جنگل و دشت و صحرا / دهقان که خسته میشه / راه میره توی بیشه / منم میرم به چرا / تو جنگلا علفها / مادهی من شیر داره / پنیر داره کره داره / شیر من رو میدوشن / به بقال میفروشن» هنوزم بیشتر شعرهایی که مامانم یادم داده بلدم...
وقتی فکر میکنم میبینم چرا وقتی بچه بودم موی کسی رو نکشیدم... چرا تو بچگی به کسی حسودی نکردم... چرا هیچوقت کسی رو نزدم... چرا چیزی رو بهزور از کسی نگرفتم... چرا پررو نبودم... چرا هیچوقت کسی رو مسخره نکردم... همیشه مواظب رفتارم بودم... نمیدونم ولی انگار هیچوقت بچگی نکردم.
صبحا میرفتم پیش حاج آقا (پدر بزرگم) تو مغازهاش. گلهای نمکدونارو برمیگردوندم که مشتریها ببینن. لیوانا را صاف و صوف میکردم. میزش رو مرتب میکردم. کاغذ کادوهاش رو روی هم میچیدم. واسه خودم «تپلوام تپلوام، صورتم مثل هلو» میخوندم اما من هیچوقت تپلو نبودم. راه میافتادم دنبال حاج آقا... حاج آقا دستش رو میگذاشت پشتش و توی مغازه قدم میزد. منم دستم رو میذاشتم پشتم و عقبتر از اون قدم میزدم... بعد حاج آقا یه 20 تومنی یا خیلی دیگه که ولخرجی میکرد یه 50 تومنی میداد و میرفتم از مش ممد یه بستنی میخریدم. شاید الآن که دوست دارم یه مغازه داشته باشم واسه همون موقعها بوده...
بعضی وقتا از جلوی اون خونه و مغازه رد میشم. خونه رو خراب کردن، مغازه دیگه دوستداشتنی نیست... مش ممد دیگه نیست...
بعدم که رفتم مدرسه... هر کاری میخواستن تو کلاس بکنن من همیشه دستم رو بالا میگرفتم. چقدر خر بودم... توی یه دفتر جداگانه از روی درسها 10 بار مینوشتم. نقاشی هر درس رو بالاش میکشیدم... دیکته که 20 میشدیم دستمون رو میکردیم تو سبد جایزه و شانسی یه چیزی برمیداشتیم: گوشوارهی مرواریدی دهاتی... گوبلن... گل سر... تل... چقدر خوب بود... بین این همه سال درس خوندن هیچ کلاسی رو به اندازهی کلاس اول دوست نداشتم... کلاس اول زنبق... نه رقابتی بود، نه حسادتی، نه دعوایی، نه قهری...
اون موقعها دوست داشتم دکتر بشم... یادم نیست دکترِ چی اما همیشه خودم رو دکتر میدیدم... اما من هیچوقت دکتر نشدم. حتی مهندس عمرانم نشدم... حتی معمارم نشدم که این قدر عاشقش بودم. یهو پرت شدم وسط گرافیک... نمیدونم... شاید اگه همون ریاضی میموندم هیچوقت دانشگاه قبول نمیشدم یا شاید اتفاق دیگهای میافتاد...
بههرحال معماری... عمران... گرافیک... یا هر رشتهی سر کاری دیگهای... من اینجام و باید با همینی که هستم بسازم...
من آدم خجالتی هستم. کم حرف میزنم... البته وقتی تو جمع هستم این اتفاق میافته... مثلاً تو دانشگاه هم استادا میگن خانم فلانی شما چقدر ساکتی. اصلاً حرف نمیزنی... همیشه همینطوری هستی؟ و من که حوصلهی توضیح دادن ندارم یک لبخند میزنم و میگم بله، معمولاً اینجوریم... اما تو خونه زیاد حرف میزنم وقتی حوصله دارم. در مورد هر چی نظر میدم چون فکر میکنم این سه نفر خانوادهی من هستند پس مهم نیست و میتونم هر حرفی خواستم بزنم و اصلاً خجالت نکشم... اما بیرون از خونه نمیتونم حق خودم رو بگیرم. نمیتونم حرفم رو بزنم... شاید چون اعتماد بهنفسم بهشدت پایینه و خودم رو دست کم میگیرم...
بعضی وقتام یهو غمگین میشم... دوست دارم تنها باشم و کسی با من حرف نزنه. سر بهسرم نذاره و ازم چیزی نخواد. برم بشینم یه گوشه و غصه بخورم... اما خوب میشم یه چند روز بعد. مثل هوای بهاری میمونم...
آدم سختگیری هستم... هر کاری بخوام بکنم باید در موردش کلی فکر کنم... اینکه کار درستی هست یا نه... کسی رو ناراحت میکنه این کار یا نه؟ چه جوری انجامش بدم بهتره... انقدر در موردش فکر میکنم که بعد از انجامش میبینم بدون فکر کردن هم همون در میومد!
زود عذاب وجدان میگیرم... سعی میکنم دروغ نگم و اگه بگم زود به طرف میگم ببین دروغ گفتم راستش اینه... در نتیجه مهم نیست که طرفم در مورد من چی فکر میکنه... من راستشو میگم میخواد خوشش بیاد میخواد خوشش نیاد. آدم پاچهخواری هم نیستم... بلد نیستم بیخودی از کسی تعریف کنم... چربزبون نیستم. زبونباز نیستم. پررو نیستم... جانم و عزیزم و قربونت برم تو کارم نیست و اگه استفاده بکنم واقعاً در اون لحظه عزیزم رو از ته دلم گفتم... سعی میکنم حقیقت رو بگم یا اگه قرار نیست حقیقت رو بگم کلاً هیچی نگم... راحت!
سعی میکنم کسی رو نندازم تو زحمت...از کسی کمک نمیخوام مگه اون کس یکی از افراد خانوادهام باشه...
خیلی خودمو محدود میکنم. ارتباطاتم خیلی خیلی محدوده... دوستای کمی دارم... فقط سه تا... آره، من فقط سه تا دوست دارم... یکیشون همین اسپیراله که چند ماهی هست پیداش کردم... دوست دوران راهنماییمه... خیلی دختر خوب و بانمک و مهربونیه... هرچند زیاد نمیبینمش اما همین دیدنهای چند ماه یه بار و اساماس و وبلاگ نمیذاره دوستم رو از دست بدم...
یکی هم «ح» هست که بعضی وقتا قاط میزنه اما در کل با «ح» بودن هم بد نیست. دو تامون فضولیم و از این نظر به هم میایم!
اون یکی هم همین موسیو گلابی هست که همیشه مثل یه دوست مهربون همراهم بوده و تا ابد دوستی مثل اون پیدا نمیکنم...
دوستای کمی دارم، میدونم. اما همشون خوب و دوستداشتنیاند.
دیگه اینکه خیلی زود گریهم میگیره... مثلاً از دیدن مجلس ختم بابای طرف تو یه سریال آبکی گریهم میگیره... از دیدن یه گنجشک که دونه نداره بخوره گریهم میگیره... از دیدن گدای توی خیابون گریهم میگیره...از هر چی که فکرشو بکنی گریهم میگیره...
آدم رؤیاپرداز و خیالبافی هستم... بعضی وقتا واسه خودم میشینم فکر میکنم و فیلم میسازم تو ذهنم... هر کتابی بخونم خودمو میذارم جای آدمه و تا مدتها بهش فکر میکنم و ممکنه شبا خوابش رو ببینم. کلی واسش داستان میسازم. کلی با کتابا زندگی میکنم... خلاصه اینکه خیلی آدم مزخرف و بیخودی هستم و موندم تو کار خدا که منو واسه چی آورده تو این دنیا...
خیلی اخلاقای دیگهم دارم که راستش سرم الآن بهشدت درد میکنه و دیگه چیزی بهذهنم نمیرسه. این روزا بدجوری آلزایمری شدم و روحیهم ضعیف شده. احتمالاً دچار افسردگی زمستونی شدم... بابت اینکه نوشتههای قر و قاطی من رو تا این آخر خوندید ممنون... تا بازی بعد خدافظ!